تبليغاتX
عشق گمشده
عشق کور نیست و همه چیز را می بیند . . . و چون همه چیز را می بیند خیلی چیزها را نادیده می گیرد .
باید از عشق گذشت

باید از خویش گذشت

در میان ضربه های مهلک نا نردمی . . .

کاش می شد تا همیشه درد را پنهان کنیم

کاش می شد کودک احساس را در کوچه های بی کسی پیدا کنیم.

باید از دنیا گذشت

باید از فردا گذشت

در هیاهوی سیاه جمعه های سوت کور . . .

کاش می شد تا میامد لحظه دیدار دوست

کاش می شد بوسه زد بر دستهای پاک دوست.

باید از عشق گذشت

تا که روزی عشق را در حادثه پیدا کنیم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 2:22  توسط نيما | 
قطره اشک نم نمک داشت روی کویر خشک گونه دختر کوچولو پایین میومد

اما وقتی به انتهای راه رسید ، فهمید که تمام وجودش رو

تو خشکی های راه جا گذاشته.

واسه همین منتظر موند تا اگه یه روزی قطره اشکی خواست از اون راه

بگذره اونو واسش بیاره . . .

همون موقع صدایی بهش گفت :

خیلی وقته که منتظرتم ! ! !

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 3:30  توسط نيما | 

شعر شماره 9

 

عشق

 

می خوام که با تو بمونم تو که تموم عشقمی

 

می خوام بهت بگم چرا قد تموم عمرمی

 

یه روز بهت گفته بودم اگه بری من می میرم

 

می رم توی خاطره هات یه گوشه ای جا می گیرم

 

شاید بگی که دیوونم حرفامو باور نکنی

 

اما بدون با رفتنت قلبمو پرپر می کنی

 

یه چیز می خوام بهت بگم شاید دلت راضی بشه

 

این دل دیوونه من واست یه گوله آتیشه

 

تو اون چشای خوشگلت که تنا محرم منه

 

یه دنیا عشق باصفاست که تابد مال منه

 

من می دونم خوب نبودم قابل بودن نبودم

 

اما باید بدونی که مرده خنده هات بودم

 

حرفای من تکراریه برای گوش کردن تو

 

بازم میگم که می میرم برای خندیدن تو

 

اما یه روزی از روزا یکی باهام دشمنی کرد

 

افتادم از نگاه تو شدم دنیا برام شد پر درد

 

دیگه صدای زندگی رنگی نداره واسه من

 

می خوام اصلا نباشم اسیر این رخوت تن

 

حالا دیگه از صبح تا شب جز گریه کاری ندارم

 

می خوام فقط از عشق تو سر به بیابون بذارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 3:13  توسط نيما | 

شعر شماره 8

 

دل نگرون

 

سلام گلم قشنگ من ، خوب می دونی دوست دارم

 

از دار دنیا من فقط چشمای نازتو دارم

 

تو کوچه های شب من قلندری نمی خونه

 

تموم لحظه ها می گن که اون پیشت نمی مونه

 

اما میدونم که می خوای پا روی دنیا بذاری

 

خوب می دونم که نمی خوای باز منو تنها بذاری

 

دل نگرونم که بری من بمونم تو غصه ها

 

اونوقت واسه داشتن تو باد برم تو قصه ها

 

دنیای بی وفاییه هیچ چی ندارم بخدا

 

اگه تو از پیشم بری به من بگو برم کجا ؟

 

تو زندگیم دورو برم آدم زیاد پیدا می شه

 

اما کسی برای من مثل تو پیدانمی شه

 

تو لطف بارونو داری تنها دلیل بودنی

 

تو اوج تنهایی من تنها تویی که با منی

 

دستای مهربونتو تو دست سرد من بذار

 

زندگیمو ازم بگیر اما منو تنها نذار

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 3:12  توسط نيما | 

شعر شماره 7

 

رویا

 

شبها وقتی تو میای تو خواب من

 

منو بدجوری دیوونه می کنی

 

دوست دارم عاشق اون چشات بشم

 

ولی تو بازم برام ناز می کنی

 

زندگیم فدای یک نگاه تو

 

یه نفس دارم اونم برای تو

 

اگه دستاتو تو دستم بذاری

 

می میرم تو ساحت نگاه تو

 

تو همون حس قشنگ شبنمی

 

که نشسته روی گلبرگای خیس

 

همه غمهای این دل منو

 

یه گوشه تو خاطراتت بنویس

 

اگه قابل بدونی این عاشقو

 

که بیاد بشینه تو نگاه تو

 

دیگه چیزی نمی خوام از زندگی

 

توی دستات می میرم اگه بگی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 3:12  توسط نيما | 

معنای زنده بودن من ، با تو بودن است !

 

نزدیک . . .

 

               دور . . .

 

                             سیر یا گرسنه ، رها . . .

 

                                                            اسیر . . .

 

                                                                          دلتنگ یا شاد .

 

مفهوم مرگ من ، در راه عشق تو و در کنار تو ، مفهوم زندگی من است .

 

معنای عشق نیز در سرنوشت من

 

با تو

 

همیشه با تو

 

و برای تو بودن است .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 4:9  توسط نيما | 

شب است و باز هم من . . .

 

خسته از تکرار بی معنی زندگی.

 

خسته از بیهودگی این تکرار.

 

و درمانده در کوره راههای فصل بیهودگی . . .

 

                                                         آه ای شب !

 

مگر چقدر از من باقی است برای سوزاندن من؟

 

مگر چند شب کافیست تا شبی به اندازه تنهایی من بیافریند؟

 

جند بار باید که شاخه های درختان در هم بپیچند؟

 

آیا این همه جیرجیرک که نوای لحظه های آخر را می سرایند کافی نیست ؟

 

این سمفونی مرگ تا چند شب ادامه دارد؟

 

راستی . . .

 

چرا دیگر باصدای صوت قطار از خواب نمی پرم؟

 

چرا دستم را در میان ذرات باد رو به آسمان نمی گیرم؟

 

                                                                       چرا این همه " چرا " مر در بر گرفته است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 4:7  توسط نيما | 

شعر شماره 6

 

قول

 

گفتی به من که قول بده که دیگه تنهام نذاری

 

گفتم که باشه قول میدم که دیگه تنهات نذارم

 

گفتی به من که قول بده قدر منو خوب بدونی

 

گفتم که باشه قول میدم قدر تو رو خوب بدونم

 

گفتی نیاد اون روزی که دستهای سرد روزگار

 

جداکنه دستهامونو خزون بیاد جای بهار

 

گفتم که من هستم عزیز تا ته راه باهات میام

 

شاید که دوربشم یه روز از همه تنهاییام

 

ساده بگم کشتی منو وقتی بهم گفتی برو

 

دنیا سیاه شد تو چشام دیگه ندیدمت تورو

 

دل داره آتیش می گیره کاشکی بیای به دیدنم

 

تو مثل بارونی برام راضی نشو به مردنم

 

از وقتی رفتی شعرامو به دست دریا میسپرم

 

شونه هاتو به من بده منی که از گریه پرم

 

کلام آخرو بگم من هنوزم منتظرم

 

یادم نرفته قول دادم هیچ روزی تنهات نذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 4:5  توسط نيما | 

شعر شماره ۵

گل و گلدون

توی دست روزگار لعنتیُ زیر بار سختی و دلواپسی

جون گرفته توی گلدون جنونُ بوته خشک گلهای اطلسی

واسه شعرای نگفته دلمُ نمی تونم تو رو از یاد ببرم

بی تو ای بال شکسته دلمُ نمی تونم از تو غمها بپرم

تو صدام کن که صدام جون بگیرهُ زیر آوار تموم لحظه ها

مردگی های صدای خسته امُ جون می گیره با همین ترانه ها

دست گرمتو تو دست من بذارُ ای تو بهترین رفیق نیمه راه

دلمو دادم به عشق پاک توُ نذار اینجا بمونم میون راه

چشم تو برای من یه خاطره استُ یاد لحظه های شیرین و بزرگ

دل من مثل یه بره ضعیفُ می مونه بعد تو تو این همه گرگ

نذار از دست زمونه بمیرمُ توی بی رحمی این دنیای سرد

نمی دونی که دلت با خوبیاشُ دلمو بدجوری زیرو رو می کرد

تو بمون با همه دردای منُ تا که از نفس نیفته عشقمون

هرچی دارم می ریزم به زیر پاتُ گل من بیا تو گلدونت بمون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 2:27  توسط نيما | 

شعر شماره 4

شمع نیمه جون

صدات کردم بیایی پیش من ای مهربون

ازت خواستم بمونی پیش شمع نیمه جون

تا برات بگم که من عاشق اون نگاهتم

منتظر توی اتاقم ، همیشه چشم براهتم

که بگم دیوونتم تویی تموم نفسم

اگه از پیشم بری غریبم و یه بی کسم

شاید از حرفای من اشکای چشمات بریزه

بخدا برای من اسم تو خیلی عزیزه

تو دل شب گریه کردم تا تو اشکامو نبینی

قلبمو واست آوردم که غم منو ببینی

حس دستهای لطیفت ، گرمی اون نفسات

جون میدن به قلب خستم ، من فدای نفسات

توی رگهام همیشه حس تو جاری می مونه

ضربه های قلب من واسه تو آواز می خونه

عشق من برای تو ، که بهترین همنفسی

تو بمون برای من تو لحظه های بی کسی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:32  توسط نيما | 

شعر شماره ۳

کویر

یه درختم که اسیرم توی یک کویر بی آب

زیر نور داغ خورشید منتظر برای مهتاب

می سوزم با تب خورشید و امیدم به زمین

سهم من از روزگار مرگه که مونده تو کمین

نه یه برگی به تنم نه سایبونی به سرم

ای خدا کاری بکن که من از این صحرا برم

دیگه گرمای کویر داره هلاکم میکنه

حسرت یه قطره آب امیدمو کم میکنه

ریشه هام توی زمینه دست من به آسمون

بگو بارونت بباره برای این نیمه جون

من میخوام برم به دشتی که پر از پرنده هاست

قلب من داره میمیره به امید لحظه هاست

عشق من تو اون خدایی منم اون درخت پیر

تو بیا دستای سردو خسته منو بگیر

تو تموم لحظه هام با یاد تو جون میگیرم

مثل بارونی برام اگه نباری میمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 6:43  توسط نيما | 

شعر شماره ۲

هم نفس

توی این راهی که تو هر جای قصه با منی

توی این قصه که هرجا مثل سایه با منی

شب و روزم شده اسمت ُ عکس تو توی چشام

وقتی از تو می نویسم جون می گیره قصه هام

تو مثل شبنم صبحی ُ برگ نیمه جون منم

با نبودنت می میرم ُ به تو محتاجه تنم

توی شعرام همیشه نقطه اوج عشقمی

تو به اندازه قلبم ُ نه زیادی نه کمی

بی صدای تو عزیزم یه غریب بی کسم

وقتی یاد تو میافتم هی می گیره نفسم

هنوزم قوت قلبی ف ای همیشه مهربون

دل من بی تو می میره زود تر از برگ خزون

تو بگو برای من ُ تو لحظه های بی کسی

تکیه گاه قلبمی که بهترین همنفسی

من و عشق و تو و دنیا با یه دنیا خاطره

دیگه وقتش شده غم از توی لحظه هام بره

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 20:1  توسط نيما | 

شعر شماره ۱

 

الهه خورشيد

 

 

تمام عاشقيهارو تو به من بخشيدي

 

تو فقط براي من الهه خورشيدي

 

صبح كه مي شد به اميد ديدنت پر ميزدم

 

تا ته دنيا ميرفتم به خونت سر ميزدم

 

با تموم مهربوني عشقو يادم ميدادي

 

توي قلب مهربونت منو راهم ميدادي

 

بهترين روزهاي عمرمو گرفتارت بودم

 

توي سرما و تو گرما تنهايي يادت بودم

 

يادته تو آسمونم صبح تا شب نور ميدادي 

 

ميتابيدي و تو دشتها به گلها نور ميدادي

 

نفهميدم كه يكدفعه اون ابره از كجا اومد

 

تو آسمون من نشست ، خورشيد ديگه در نيومد

 

كاشكي يه روزي برسه پيدا كنم اميدو

 

 تاكه بازم ببينم الهه خورشيدو

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:21  توسط نيما | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بعضی وقتها آدم حرف دلشو

به هر دلیلی نمیتونه رو در رو بگه

امید وارم که یک روزی اون کسی

که واقعا حرف دل رو میفهمه

یه نیم نگاهی به این

مثلا وبلاگ بندازه . . .

خدایا به امید خودت.

پیوندهای روزانه
کدهای جاوا
راز و رمز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
یادداشتهای پریشان من
آهنگهای داخلی
دانلود همه جور آهنگ
آموزش زبانهاي خارجي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM